حضرت سکینه علیها السلام و کاروان کربلا

مطمئنّاً اگر امام بردبارى او را محک نزده بود و به درجه ایمانش واقف نبود، او را همراه خویش به سفرى پرحادثه نمى‏برد تا مبادا از آن حوادث دهشت‏بار روحش متزلزل شده و دینش دستخوش دگرگونى گردد. سکینه به مرتبه‏اى از یقین و رضاى الهى رسیده بود که کشته شدن پدر و برادرها و عموها را دید، اما لب به شکایت نگشود و آن مصائب را لطف الهى دانست.
وى نظاره‏گر وقایع عاشورا بود. او نداى کمک‏خواهى پدرش را که مظلومانه یار و یاور مى‏طلبید، شنید و با تمام وجود، درد بى‏کسى مادر، خواهر، عمّه‏ها و زنان را چشید و با اینکه در اوان جوانى بود، سرپرستى دختران کوچکتر از خود را به عهده گرفت و به دلدارى آنها پرداخت. با آنکه عطش تا عمق وجودش پنجه افکنده بود، دلیرانه مقاومت کرد و از بى‏آبى، شکوه ننمود.
او پس از شهادت حضرت على‏اکبر علیه السلام بالینش حاضر شد و با سوز دل، نوحه‏سرایى کرد و زمانى که پدرش عمود خیمه عباس علیه السلام را کشید، داغ سنگین این مصیبت را در خود مخفى نگه داشت تا دشمن خیال نکند فرزندان حسین علیه السلام مرعوب شده و شکیبایى را از دست داده‏اند. او به خدا دل بسته بود، با صبر قرین بود و از راه مستقیم الهى خارج نشد.
سکینه از اوّلین افرادى است که از شهادت امام مطّلع گردید. وقتى اسب بى‏صاحب امام، با زین واژگون و شیهه‏زنان به سوى خیمه آمد، او به استقبالش رفت و با زبان حال، احوال پدر را جویا شد. او به این فکر مى‏کرد که: آیا لحظه آخر به امام آب دادند یا خیر؟ بغضِ فروخورده‏اش یکباره به خروش تبدیل شد و فریاد برآورد که : واقتیلاه! واابتاه! واحسیناه! واحسناه! و واغربتاه!
زمانى که دشمن، او و دیگر زنان را به قتلگاه برد تا از کنار کشتگان عبور دهد، او ناگهان بر پیکر خونین پدر افتاد و او را به آغوش گرفت و طورى گریست که دوست و دشمن گریان شدند. عمر بن سعد فرمان داد با زور و تهدید دختر امام حسین علیه السلام را از بدن پدر جدا نموده و همراه بقیه مصیبت دیدگان به اسارت برند. سکینه مى‏گوید:
وقتى پیکر پدرم را در آغوش گرفتم، از حلقوم بریده‏اش این ندا را شنیدم که مى‏گفت:
شیعتى ما ان شربتم ماء عذبٍ فاذکرونى‏
او سمعتم بغریبٍ او شهیدٍ فاندبونى‏۱
شیعیان من! هر زمان که آب گوارایى نوشیدید، مرا به یاد آورید و اگر سرگذشت غریب و شهیدى را شنیدید، بر من بگریید!
تبلیغ در اسارت

حفظ ارزش‏هاى دینى، جزء اهداف مقدّس رهبران الهى است. آنها در نشر آیین محمّدى به اقتضاء زمان و مکان کوشیده‏اند. فرزندان اهل‏بیت علیهم السلام نیز چون اجداد خویش با پیش‏گرفتن روش صحیح در میدان رویارویى حقّ و باطل، دشمن را رسوا نموده و با پاسدارى از خون شهیدان، هدف مقدّس آنها را زنده نگه‏داشته‏اند.
دختر امام حسین علیه السلام مى‏دانست پدر بزرگوارش به خاطر امر به معروف و نهى از منکر و مبارزه با بدعت‏ها و انحرافات دینى و اجتماعى قیام نموده، بنابراین دیدن سر بریده امام بر نیزه، او را نگران نساخت؛ اما وقتى چشم نامحرمان به ساحت مقدّس اهل حرم افتاد، کوشید از آن نگاه‏ها در امان بماند.
سهل بن ساعد انصارى – از اصحاب پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم – در چگونگى ورود اهل بیت‏علیهم السلام به شام مى‏گوید:
من قصد رفتن به بیت المقدّس را داشتم. چون نزدیک شام رسیدم، دیدم مردم، شهر را آذین بسته و به جشن و سرور پرداخته‏اند. سؤال کردم: آیا براى شامیان عیدى هست که من اطلاع ندارم؟ پاسخ شنیدم: اى پیرمرد! از بیابان آمدى؟ گفتم: من سهل بن ساعدى هستم و رسول خدا را دیده‏ام. گفتند: عجب است که آسمان، خون نمى‏بارد و زمین، اهلش را فرو نمى‏برد! گفتم: مگر چه شده؟ گفتند: این، سر حسین است که از عراق هدیه آورده‏اند! جلوتر رفتم، پرچم‏هایى دیدم که در بین آنها سرى بر نیزه است.
او شبیه‏ترین افراد به پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم بود و پشت سر آن، بانوانى بر شترانى بى‏پوشش سوار بودند. نزدیک‏تر رفتم. از نخستین زن پرسیدم: کیستى؟ گفت: من سکینه، دختر حسینم. گفتم: من سهل ساعدى از اصحاب جدّت رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم هستم، اگر حاجتى دارى برآورم! فرمود: به حامل سر بگو جلوتر رود تا مردم به تماشاى آن بپردازند و چشمانشان به حرم پیامبر نیفتد! سهل مى‏گوید: من نزد آن نیزه‏دار رفتم و مبلغى به او دادم و گفتم: سر را جلوتر از زنان ببر. و او پذیرفت.۲
آرى، همچنان که جدّه‏اش حضرت زهرا علیها السلام تا لحظه‏هاى آخر زندگى به پاسدارى از فرامین الهى کوشید و در نظر هیچ نامحرمى ظاهر نشد، او نیز در بحرانى‏ترین لحظات حیات، تابع دستورات الهى بود؛ گرچه حوادث آن روزها کافى بود تا کوه را از هم بپاشد و زمین و آسمان را درهم کوبد.
اسیران آل رسول را در حالى که به ریسمان بسته شده بودند و از میان جمعیت عبور مى‏دادند، وارد مجلس یزید کردند. جفاکاران شام که از بزرگى، شکوه و ابّهت آنها در شگفت مانده بودند، پرسیدند: شما چه کسانى هستید؟ سکینه فرمود: ما اسیران، از خاندان محمّد صلى الله علیه وآله وسلم هستیم!۳
تبلیغ روشنگرانه، با بیان موجز و مختصر جهت بیدارى خفتگان در غفلت، از رسالت‏هاى مهمّ بازماندگان واقعه عاشورا بود. دختر امام حسین علیه السلام با سخن کوتاه «ما اسیران آل محمّدیم»، مردمِ مسخ شده از تبلیغات پوچ و پرهیاهوى یزید را به تفکّر واداشت که: اگر اینها آل محمّدند، چرا اسیر شده‏اند؟ بنابراین، یزید در مواقف مختلف با اقدامات سنجیده و درستِ وابستگان امام علیه السلام رسوا مى‏شد و جوانه‏هاى هوشیارى در دلها و افکار مردم شام روییدن آغاز مى‏کرد.
حضرت سکینه علاوه بر بیدارگرى‏هاى غیر مستقیم، در برابر دید همگان مقابل ظالمان مى‏ایستاد. وى وقتى سر بریده فرزند زهرا علیها السلام را مقابل یزید مشاهده کرد که او با جسارت بدان هتاکى مى‏کند و شعر پیروزى مى‏سراید، فریاد برآورد و گفت: به خدا، سخت دل‏تر از یزید ندیدم و کافر و مشرکى بدتر و جفاکارتر از او نیست.۴
آنگاه که یزید در مورد پدرش گفت: حسین، حق را منکر شد و قطع رحم نمود و در ریاست و رهبرى با من ستیز کرد. در پاسخش فرمود:
اى یزید! از کشتن پدرم خوشحال نباش! او مطیع خدا و رسول بود و دعوت حق را اجابت کرد و به سعادتِ شهادت نائل آمد! ولى روزى خواهد آمد که تو را بازخواست مى‏کنند، خود را براى پاسخگویى آماده کن! ولى تو چگونه مى‏توانى پاسخ دهى؟۵
دختر امام حسین علیه السلام دریافته بود که ستمگران یزیدى و ناسپاسان کوفى براى اسیران حُرمتى قائل نیستند و یزید ظالم به‏جز انتقام‏گیرى از امام و ذرّیه‏اش هدفى ندارد. مصیبت دشت نینوا و شهادت پدر و برادرها عواطف وى را تحت تأثیر قرار داد؛ به‏ویژه زمانى که یزید ملعون بر لب و دندان امام چوب زد و با آن ضربه‏ها، روح و روان ریحانه بتول را جریحه دار نمود. او به ناچار همراه خواهرش(فاطمه) به دامن عمّه‏شان زینب پناهنده شده و گفتند:
«یا عمّتاه انّ یزیداً اینکت ثنایا ابینا بقضیبه؛ عمّه‏جان! یزید با چوبدستى دندان‏هاى پدرمان را مى‏زند.»
و این استمدادطلبى، حکایت از این دارد تا عمّه نگذارد او چنین کند! نفس فاطمى و علوى، دختر على‏(علیه السلام) آنها را به آرامش دعوت نمود و غیورانه در مقابل یزید ایستاد و فرمود: آیا چوب مى‏زنى؟ دستت بشکند! این سر و صورت از چهره‏هایى است که سال‏هاى طولانى براى خدا سجده کرده است!۶
رؤیاى حضرت

حضرت سکینه علیها السلام مى‏گوید:
در یکى از شب‏ها که در شام بودم، خوابى دیدم طولانى. در آخر آن خواب، زنى را مشاهده کردم که دست بر سر نهاده و نالان است. پرسیدم: این بانو کیست؟ گفتند : فاطمه دختر محمّد رسول خدا و مادرِ پدر تو است! گفتم: به خدا، نزد او مى‏روم و از آنچه با ما کردند، به وى شکایت مى‏کنم. پس نزد او رفته، مقابلش ایستادم و گریستم و گفتم: مادرجان! حقّ ما را منکر شدند، جمع ما را از هم جدا کردند و حُرمت ما را نگه نداشتند! مادرجان! به خدا، پدرم حسین را کشتند!
پس آن بانو به من فرمود:
سکینه‏جان! دیگر سخن مگو که دلم را سخت لرزاندى و قلبم را پاره کردى! این پیراهن پدر تو است، آن را نگه داشته‏ام تا زمانى که خدا را ملاقات کنم!۷
بازگشت به کربلا و مدینه‏

اوضاع و احوال اجتماعى با سخنرانى‏ها و بیدارگرى‏هاى اهل‏بیت علیهم السلام تغییر یافت؛ یزید سمبل جنایت و غاصب حقّ امام شناخته شد و مورد نکوهش و لعن مردم واقع گردید. ماندن اسیران در شام، سبب سرنگونى حکومت ظالمانه یزید مى‏شد و آبروى بنى‏امیه را بیش از پیش، از بین مى‏برد؛ بنابراین یزید تصمیم گرفت هرچه زودتر مقدّمات بازگشت خاندان امام علیه السلام را به مدینه فراهم کند.
سکینه، همراه با دیگر اسیران به سوى مدینه رهسپار شد. وقتى کاروان اسیران به عراق رسیدند، از راهنما خواستند از کربلا برود تا آنها به زیارت عزیزانشان بپردازند. در مدّت سه شبانه روز که اهل‏بیت علیهم السلام در کربلا بودند، روز و شب به نوحه‏خوانى مى‏گذشت و گریه و زارى مى‏کردند و از کنار قبرى به کنار قبرى دیگر مى‏رفتند.۸
هنگام ترک آن سرزمین، سکینه بسیار گریست و بانوان را به وداع با مرقد شریف امام فراخواند و چنین نوحه‏سرایى کرد:
اى کربلا! با تو در مورد پیکرى وداع مى‏کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شد! اى کربلا! ما همراه امینمان (امام سجّاد علیه السلام) با تو وداع مى‏کنیم، در مورد حسینى که روح پیامبر و روح وصىّ او حضرت على علیه السلام بود.۹
اى کربلا! با تو در مورد پیکرى وداع مى‏کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شد!
وقتى سکینه علیه السلام به مدینه رسید، همراه زنان بنى‏هاشم جامه سیاه پوشید و مجلس عزا برپا نمود و با نقل حادثه خونین کربلا از نهضت جاودانى امام حسین علیه السلام دفاع کرد. مجالس وعظ و سخنرانى او موجب بیدارى وجدان‏هاى به خواب رفته و شناخت راه سعادت براى انسان‏هاى مشتاقِ هدایت شد. دختر امام حسین علیه السلام همراه مادرش رباب، عمّه‏ها و دیگر بانوان، مورد توجّه مردم مدینه بود.
مشکلات مردم به دست آنها حل مى‏گردید و خوشه‏چینى از خرمن سبز تعالیم حسینى و مکتب رهایى‏بخش اسلام به وسیله آنها براى مردم محقّق مى‏شد. گذران روزها، ماه‏ها و سال‏ها، خاطره سوزناک کربلا را از ذهن مسافران این سفر پربلا پاک نکرد. زنان هاشمى جلسات عزادارى را قطع نکردند و با حزن و اندوه، آن روزها را به یاد مى‏آوردند. امام صادق علیه السلام فرمود:
هیچ بانوى هاشمى، سرمه به چشم نکشید و خضاب نساخت و از خانه هیچ فرد بنى‏هاشم تا پنج سال دودى بلند نشد تا اینکه عبیداللّه بن زیاد به هلاکت رسید.۱۰
خانم سکینه علیها السلام در خانه امام سجّاد علیه السلام زندگى مى‏کرد؛ خانه‏اى که صاحب آن براى گریه بر «سیّدالشّهدا» روز و شب نمى‏شناخت. زمانى که از امام مى‏خواستند کمتر بگرید تا چشمانش آسیب نبیند، مى‏فرمود:
چگونه نگریم در حالى که دیدم خواهران و عمّه‏هایم در عصر عاشورا از این خیمه به آن خیمه مى‏دوند؟!
به این ترتیب، حضرت سکینه علیها السلام در مدّت عمرش در شهر پیامبر و در منزل برادرش، امام سجّاد علیه السلام زندگى کرد و به ترویج و نشر راه امام حسین علیه السلام پرداخت.
آرامگاه‏

سرانجام حضرت سکینه علیه السلام در پنجم ربیع‏الاوّل ۱۱۷ ق. دنیا را وداع گفت و روح مطهّرش در بهشت برین سکنا گزید.
آرامگاه آن بانوى گرامى در قبرستان بقیع (مدینه) است؛ وى هنگام انجام عمره، در مکّه رحلت کرده است. و گروهى نیز بر این باورند که: آرامگاه او در مقبره باب الصّغیر (دمشق) مى‏باشد، که هم اکنون زیارتگاه شیعیان مى‏باشد…۱۱
پی‌نوشت‌ها:

۱. مصباح، کفعمى، ص ۳۷۶.
۲. نفس المهموم، ص ۲۰۵.
۳. همان، ص ۲۰۶.
۴. همان، ص ۲۰۷.
۵. منتخب، طریحى، ص ۴۵۷.
۶. معالى السّبطین، ج ۲، ص ۱۵۶.
۷. ریاحین الشّریعه، ج ۳، ص ۲۸۰ – ۲۷۸؛ نفس المهموم، ص ۲۱۷.
۸. مقتل الحسین(ع)، مقرّم، ص ۴۷۱.
۹. معالى السّبطین، ج ۲، ص ۱۹۸.
۱۰. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۲۹۳.
۱۱. ریاحین الشریعه، ج ۳، ص ۲۸۰ و ۲۸۱.

ارسال نظر

18 − شش =